
آرشــيو وبلاگ
صفحه خانگي
ذخیره صفحه
چاپ صفحه ₪-------------------₪
ارتباط با مدير از طريق ياهو مسنجر
پست الكترونيك مدیر
سینا
₪-------------------₪
آرشيو ماهانه
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
شهریور 1386
آرشیو کامل مطالب
₪-------------------₪
لينكدوني
عشق دل میخواد نه دلیل....
آرشیو لینکدونی
افراد آنلاين:
تعداد بازديدهای کل:
![]()
Powered By
BLOGFA
اگه از پنجره چشمان من
چشم تو هرچی که دیدم ببینه
اگه دل تنگی ابرای غروب
توی اسمون سینت بشینه
تازه مثل من میشی که همش بدی دیدم
شاید اون روز بدونی چه عذابی کشیدم
اگه کوه غصه پشتت رو شکست
تورو انگشتای غم نشونه کرد
هرچی داشتی آسمون ازت گرفت
تورو با دست خالی روونه کرد
اگه وقت گریه بغضت وا نشد
گریه هم از تو چشمات پر زد و رفت
اگه خوشبختی سراغتو گرفت
اما بی خبر اومد در زد و رفت
تازه مثل من میشی که همش بدی دیدیم
شاید اون روز بدونی چه عذابی کشیدم
Posted by : neda
Copyright(c)gharibe.
all rights reserved.
ارسال شده در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 20:27 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
شانس ما رو ببین....
آخه چرا باس خواهر ناصر باشه....!!!
نمیتونستم از فکرش یه لحظه بگذرم....
آخه تازه باهاش گرم گرفته بودم....
اما با ناصر چیکار میشد کرد، خُب اون هم دوستم بود!!!!
البته با ناصر چند روزی بود که دوست شده بودم اما نمیشد ( نمیتونستم) نامردی کنم...
هر چی بیشتر فکر میکردم از خودم بیزارتر میشدم....
نمیتونستم....
قضیه به این شکل بود که من با شیرین دوست بودم...
همدیگه رو هم میخواستیم ( البته فقط در حد bf & gf ) ...
تقریباً یک ماه و نیم یا دو ماه میشد که رابطه داشتیم و دل و قلوه برا هم بلوتوث میکردیم....
آبجی کوچیکش هم که سفیر عشقمون بود و مامانش هم حلّال ماجراهامون....
خانواده ی بدی نبودند اما من از ناصر بدم می اومد....
( آدم شری بود و به بیخود به مردم گیر میداد)
اما از شانس بد ما یه روز گیرمون به یه دعوا افتاد و با وجود اینکه اصلاً آدم شر دوستی نبودم اما مجبور شدیم کل بندازیم....
خلاصه ما هم هر چی داشتیم و میدونستیم رو کردیم اولاش خیلی خوب بود چون تن به تن بود...
اما یه هو چند تا از بچه محلیهای آق پسر پیداشون شد و ما رو از برکاتشون بی نصیب نذاشتن...
( چند نفر به یه نفر نامردا.....)
خلاصه بازی گرم گرفته بود که از بدبختی سر و کله ی آق ناصر هم پیداش شد ( گفتم: این یکی رو کم داشتیم که اونم پیداش شد...)
اما نه....!!!!
آق ناصر یار ما شد و با نوچه هاش حسابی بر و بچ رو مشت مالی دادیم...
خلاصه این شد که ما شدیم دوست ناصر خان...!!!
شب که داشتم ماجرای امروزم رو تو ذهنم ورق میزدم دیدم که واییییییییییییییییییییییییییییی:
ناصر که داداشِ شیرینه..!!!!!!!!!!!!!!!!!!
زمین و زمان رو سرم چرخید.....
چند روزی رو نرفتم دیدن شیرین....
شیرین دختری بود با چشمای روشن، لبهای باریک و سفید مث برف وخیلی هم خوشرو
(توجه : بر و بچ به چشم خواهر نیگاش کنیدا...:d)
بهش دل نبسته بودم واسه همین جدایی ازش برام کار سختی نبود ....
آبجی کوچیکش رو تو خیابون دیدم و بهش گفتم که:.....
به شیرین بگو من دیگه باهاش کاری ندارم.....
Posted by : gharibe
copyright(c)gharibe.
all rights reserved.
ارسال شده در دوشنبه هفدهم دی 1386 و ساعت 11:44 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
