تبليغاتX
red rose

اگه از پنجره چشمان من

چشم تو هرچی که دیدم ببینه

اگه دل تنگی ابرای غروب

توی اسمون سینت بشینه

تازه مثل من میشی که همش بدی دیدم

شاید اون روز بدونی چه عذابی کشیدم

اگه کوه غصه پشتت رو شکست

تورو انگشتای غم نشونه کرد

هرچی داشتی آسمون ازت گرفت

تورو با دست خالی روونه کرد

اگه وقت گریه بغضت وا نشد

گریه هم از تو چشمات پر زد و رفت

اگه خوشبختی سراغتو گرفت

اما بی خبر اومد در زد و رفت

تازه مثل من میشی که همش بدی دیدیم

شاید اون روز بدونی چه عذابی کشیدم

 

 

Posted by : neda

 

 

Copyright(c)gharibe.

all rights reserved.



ارسال شده در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 20:27 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


شانس ما رو ببین....

آخه چرا باس خواهر ناصر باشه....!!!

نمیتونستم از فکرش یه لحظه بگذرم....

آخه تازه باهاش گرم گرفته بودم....

اما با ناصر چیکار میشد کرد، خُب اون هم دوستم بود!!!!

البته با ناصر چند روزی بود که دوست شده بودم اما نمیشد ( نمیتونستم) نامردی کنم...

هر چی بیشتر فکر میکردم از خودم بیزارتر میشدم....

نمیتونستم....

قضیه به این شکل بود که من با شیرین دوست بودم...

همدیگه رو هم میخواستیم ( البته فقط در حد bf & gf ) ...

تقریباً یک ماه و نیم یا دو ماه میشد که رابطه داشتیم و دل و قلوه برا هم بلوتوث میکردیم....

آبجی کوچیکش هم که سفیر عشقمون بود و مامانش هم حلّال ماجراهامون....

خانواده ی بدی نبودند اما من از ناصر بدم می اومد....

( آدم شری بود و به بیخود به مردم گیر میداد)

اما از شانس بد ما یه روز گیرمون به یه دعوا افتاد  و با وجود اینکه اصلاً آدم شر دوستی نبودم اما مجبور شدیم کل بندازیم....

خلاصه ما هم هر چی داشتیم و میدونستیم رو کردیم اولاش خیلی خوب بود چون تن به تن بود...

اما یه هو چند تا از بچه محلیهای آق پسر پیداشون شد و ما رو از برکاتشون بی نصیب نذاشتن...

( چند نفر به یه نفر نامردا.....)

خلاصه بازی گرم گرفته بود که از بدبختی سر و کله ی آق ناصر هم پیداش شد ( گفتم: این یکی رو کم داشتیم که اونم پیداش شد...)

اما نه....!!!!

آق ناصر یار ما شد و با نوچه هاش حسابی بر و بچ رو مشت مالی دادیم...

خلاصه این شد که ما شدیم دوست ناصر خان...!!!

شب که داشتم ماجرای امروزم رو تو ذهنم ورق میزدم دیدم که واییییییییییییییییییییییییییییی:

ناصر که داداشِ شیرینه..!!!!!!!!!!!!!!!!!!

زمین  و زمان رو سرم چرخید.....

چند روزی رو نرفتم دیدن شیرین....

شیرین دختری بود با چشمای روشن، لبهای باریک و سفید مث برف وخیلی هم خوشرو

(توجه : بر و بچ به چشم خواهر نیگاش کنیدا...:d)

بهش دل نبسته بودم واسه همین جدایی ازش برام کار سختی نبود ....

آبجی کوچیکش رو تو خیابون دیدم  و بهش گفتم که:.....

به شیرین بگو من دیگه باهاش کاری ندارم.....

 

Posted by : gharibe                                                                     

 

copyright(c)gharibe.

all rights reserved.

 

 

 



ارسال شده در دوشنبه هفدهم دی 1386 و ساعت 11:44 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]