تبليغاتX
red rose

با سلام....

اميدوارم كه غيبت طولانيم رو ببخشيد دوستان!

خب ديگه درس خوندن اين سري مشكلات رو هم داره،الانه هم ترم 3 هستمو دارم پروپوزال(پايان نامه) رو مي نويسم....

نميدونم ولي ميخوام به كسي كه بي وفايي(خيانت) رو با تحقير اشتباه ميگيره،با س چه جوري رفتار كرد!!!!

روي مطلبم با كسايي هستش كه دم از وفاداري مي زنند و در حالي كه به عشقشون خيانت ميكنن با پررويي ميگن: .......

روي مطلبم با كسايي هستش كه علي رغم خيانتشون و تهمتهاشون و حرفهاي دور از انسان بودنشان من به قولم وفادار بودم و هرگز هرگز بهش خيانت نكردم و آبروش رو مانند آبروي خانوانده ام حفظ كردم....

الان اومده بودم كه نمرات رو چك كنم و برم اما گفتم يه سر هم به وبلاگ بزنم.....

به هر حال چند روز ديگه امتحانها تموم ميشه و مطمئنا با مطلب جديد وبلاگ رو آپديت ميكنم....

براتون موفقيت و شادكامي رو آرزو دارم....

by:gharibe




ارسال شده در سه شنبه دوم تیر 1388 و ساعت 21:54 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


سلام دوستای گُــلم...

برخلاف همیشه من کمی زودتر آپ کردم که سال نو رو پیشاپیش به همه دوستای وبلاگیم و خانواده های گرامیشون و از همه مهمتر عشقم (مریــم) تبریک بگم....

و از اینکه امسال روهم با نظرات خوب و قشنگتون همراهی کردید بسیار سپاسگذارم و سال خوب و خوش ،همراه با شادکامی و سرشار از موفقیت براتون آرزومندم....

حالا هم برای سال نو یه متن آماده کردم و تقدیمش میکنم به مریــــم عزیز....

 

 

 

اگر باد بودم، می وزیدم

اگر ابر بودم ، می باریدم

اگر خورشید بودی ، می تابیدم

                                                   تا بدانی که دوستت دارم

 

 اگر ابر بودی، در انتظار اشکت می نشستم

اگر خورشید بودی، در پرتوت خودم را گرم میکردم

اگر باد بودی ،چون برگ خزان خود را بدستت میسپردم

 

                                                   تا بدانی که دوستت دارم

 

اگر هیچ بودی ، از تو ابر سپیدی میساختم

از تو خورشید باشکوهی بوجود می آوردم

تُرا نسیم ملایمی می کردم

 

تا بدانی که دوستت دارم

 

Posted by : sina

 

Copyright(c)gharibe

all rights reserved

 

 



ارسال شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 و ساعت 22:25 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


برايت بارهابايدبگويم،كه جاري شدي همچون خون دررگهاي من كه ازمن ساختي بارديگر مجنون،شايد.

ازشكوه عشق خانمانسوزبرايت بارهابايد،قسمهايادكردبرايت بارهابايدسرسجده فرودآورد،شايد.

زدست تو به تاريكي كوهستان غم بايدسفركرد

بدنبال توتاخورشيدبايدرفت،شايد.

نمي دانم كه درجاي نگين تاج زرين كلاهت جاي مي گيرم ويادرزير پاهاي تو بي رحمانه مي ميرم،شايد.

نمي دانم كه بعداز سالهاي سخت ودشوار

كه بعدازروزهاي گرم وشيرين،زمان مردنم .!؟

زمان مردنم،آيادرآغوش توجانم راخدا گيرد؟

ويااين آرزودرنطفه مي ميرد،شايد.

 

عشق پایان ندارد و عاشقی هم پایان ندارد... ،

تا وقتی که عاشق زنده است... ،

مثل یک شعر عشق را می خواند...،

مثل یک ترانه آن را می شنود...،

می خواند و می سراید... ،

پس، بمان پیــــشم...،

گریزی از رفتن نیست…!!

 

 

Posted by : gharibe

 

 

 

Copyright(c)gharibe.

all rights reserved

 



ارسال شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت 20:44 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


سلام...

خیلی وقت بود که نمیشد چند کلمه با دوستام درد دل کنم...

راستش این چند وقته بد جور درگیر درسهام بودم ،البته خدا رو شکر جواب داد قبول شدم....

حالا فردا هم اولین روز درسی دانشگاه هستش و من میخوام مث قبلنا معدل الف باشم...

ولی شماها دوستای گلم رو از یاد نمیبرم و بهتون حتماً سر میزنم، شما هم منو تنها نذارید...

پست مطلبام هم مث همیشه 15 و 30 هر ماه هستش...

حالا هم یه مطلب ناقابل براتون دارم...

موید باشید عزیزان

Red rose@};-

عاشقت خواهم ماند

 

 بی آنكه بدانی دوستت خواهم داشت

 

 بی آن كه بر لب آرم.در دل خواهم گفت

 

بی هيچ سخنی گوش خواهم داد

 

بی هيچ اندوهی در آغوشت خواهم گريست

 

بی آن كه حس كنی در تو آب خواهم شد

 

 بی هيچ گرمایی كنار آشيانه ی تو آشيانه می كنم

 

 و فضای آشيانه را پر از ترانه می كنم

 

می پرسند :

 

 «به خاطر چه زنده ای؟»

 

و من برای زندگی تو را بهانه می كنم

 

 

Posted by : parivash

 

 

 

Copyright(c)gharibe.

all rights reserved

 



ارسال شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 14:17 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


امشب دلم ميخواهد 

 
به كسي بگويم:  دوستت دارم

 
تو نهراس و آنكس باش

 
بگذار با هر آنچه در توان دارم ،

 
همين امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم...

 
بگذار برايت نقش آن دلباخته اي را بازي كنم كه

 
لحظه اي دور از محبوب خويش زندگي را نميتواند...!!

 
بگذار همچون معشوقي كه براي وصال معشوقش

 
جان ميدهد، برايت جان دهم...

 
بگذار همين امشب پيش پايت زانو بزنم

 
و تو را ستايش كنم....

 
بگذار در تاريكي به تو لبخند بزنم...

 
نگذار زمان از دستم برود ..!

 
و تو را درنيابم....!!

 
ميخواهم بينديشي كه همين امشب

 
غير از من كسي ديوانه تو نيست...!

 
هرچند كه جاهلانه فكري باشد...

 
كمي بيشتر با من ...؛

 
و همين امشب بگذار خيال كنم

 
كه جز تو كسي نيست...!!

 
همين يك امشب را بگذار نقش بازي كنم...

 
نقش حقيقت را...

 
همان كه دور از تو بارها روبه روي آينه تمرين كرده ام...

 
اي آخرين.. !

 

Posted by : parivash

 

 

 

Copyright(c)gharibe.

all rights reserved



ارسال شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 21:6 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


اگه از پنجره چشمان من

چشم تو هرچی که دیدم ببینه

اگه دل تنگی ابرای غروب

توی اسمون سینت بشینه

تازه مثل من میشی که همش بدی دیدم

شاید اون روز بدونی چه عذابی کشیدم

اگه کوه غصه پشتت رو شکست

تورو انگشتای غم نشونه کرد

هرچی داشتی آسمون ازت گرفت

تورو با دست خالی روونه کرد

اگه وقت گریه بغضت وا نشد

گریه هم از تو چشمات پر زد و رفت

اگه خوشبختی سراغتو گرفت

اما بی خبر اومد در زد و رفت

تازه مثل من میشی که همش بدی دیدیم

شاید اون روز بدونی چه عذابی کشیدم

 

 

Posted by : neda

 

 

Copyright(c)gharibe.

all rights reserved.



ارسال شده در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 20:27 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


شانس ما رو ببین....

آخه چرا باس خواهر ناصر باشه....!!!

نمیتونستم از فکرش یه لحظه بگذرم....

آخه تازه باهاش گرم گرفته بودم....

اما با ناصر چیکار میشد کرد، خُب اون هم دوستم بود!!!!

البته با ناصر چند روزی بود که دوست شده بودم اما نمیشد ( نمیتونستم) نامردی کنم...

هر چی بیشتر فکر میکردم از خودم بیزارتر میشدم....

نمیتونستم....

قضیه به این شکل بود که من با شیرین دوست بودم...

همدیگه رو هم میخواستیم ( البته فقط در حد bf & gf ) ...

تقریباً یک ماه و نیم یا دو ماه میشد که رابطه داشتیم و دل و قلوه برا هم بلوتوث میکردیم....

آبجی کوچیکش هم که سفیر عشقمون بود و مامانش هم حلّال ماجراهامون....

خانواده ی بدی نبودند اما من از ناصر بدم می اومد....

( آدم شری بود و به بیخود به مردم گیر میداد)

اما از شانس بد ما یه روز گیرمون به یه دعوا افتاد  و با وجود اینکه اصلاً آدم شر دوستی نبودم اما مجبور شدیم کل بندازیم....

خلاصه ما هم هر چی داشتیم و میدونستیم رو کردیم اولاش خیلی خوب بود چون تن به تن بود...

اما یه هو چند تا از بچه محلیهای آق پسر پیداشون شد و ما رو از برکاتشون بی نصیب نذاشتن...

( چند نفر به یه نفر نامردا.....)

خلاصه بازی گرم گرفته بود که از بدبختی سر و کله ی آق ناصر هم پیداش شد ( گفتم: این یکی رو کم داشتیم که اونم پیداش شد...)

اما نه....!!!!

آق ناصر یار ما شد و با نوچه هاش حسابی بر و بچ رو مشت مالی دادیم...

خلاصه این شد که ما شدیم دوست ناصر خان...!!!

شب که داشتم ماجرای امروزم رو تو ذهنم ورق میزدم دیدم که واییییییییییییییییییییییییییییی:

ناصر که داداشِ شیرینه..!!!!!!!!!!!!!!!!!!

زمین  و زمان رو سرم چرخید.....

چند روزی رو نرفتم دیدن شیرین....

شیرین دختری بود با چشمای روشن، لبهای باریک و سفید مث برف وخیلی هم خوشرو

(توجه : بر و بچ به چشم خواهر نیگاش کنیدا...:d)

بهش دل نبسته بودم واسه همین جدایی ازش برام کار سختی نبود ....

آبجی کوچیکش رو تو خیابون دیدم  و بهش گفتم که:.....

به شیرین بگو من دیگه باهاش کاری ندارم.....

 

Posted by : gharibe                                                                     

 

copyright(c)gharibe.

all rights reserved.

 

 

 



ارسال شده در دوشنبه هفدهم دی 1386 و ساعت 11:44 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

سلام....

اول یه معذرت خواهی واسه خاطر غیبت طولانیم

و دوم عید قربان رو به همگی ( مخصوصاً دوستای گُلم تبریک میگم...

و ممنون از همه اونایی که با کامنت وآف و... منو تنها نذاشتن.....

راستش بنا به دلایلی نمیخواستم آپ کنم

اما کامنتهای دوستای گُلم رو که دیدم

همشون گلایه کردند که چرا آپ نمیکنم...

خیلی دوستتون دارم و میخوام فعلاً علی الحساب یه متن براتون بذارم

 که کمی غیبتم جبران شه...

 

 

 

کاش مـی دانستیم زندگی کوتاست ...

 

خيلــــــــــــی کوتاه !.... 

 

کاش از ثانیه ها و لحظه های زندگی لذت می بردیم ٬

کاش قلبــی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم

 

کاش همه را دوست داشتیم ...

 

کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم !!....

کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه وداغ را نمی دید

 

کاش دلهایمان دریایی می شد !!

 

کاش مـی فهمیدیم زندگی زیباست ولذت مـی بردیمش تا نهایت...

کاش مـی دانستیم که ما نمـی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد

 

کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود ...

کاش...............

 

Posted by : gharibe

 



ارسال شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 و ساعت 10:20 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


برای ِ تو سرودم تا نفس بارید

...راز ِ انتظار ِ واژه ها

غزلم با همه ی بی برگی اش تقدیم به تو

 

برایت اشک بافتم از حریر اشتیاق

...تا سحر گاهان

لحظه ها با یک جهان لبخند تقدیم به تو

 

نبودی اما....

دیوار را نشانه کردم جای نشانه های تو

ای پرستوی نیاز ،شانه های بی پرم تقدیم به تو

 

تپش معنای زنده بودن را داشت

...در منجلابهای تردید

عشق با تمام دلپاکیش تقدیم به تو

 

انتظار زاییده ی عشق است ، بعد هر کوچی

چشمهایم با تمام بی قراری

زیر پای تو.....

 

ـــ تو ای زیباترین گلواژه ی عالم..

تو ای محبوب دلدارم که با نگاهت خرمن هستی را آتش  میزنی ....

...  تو علاج درد منی  و تو داروی روح افسرده من....

...ای آب حیاتم،ای مالک اندیشه و روحم ، مدتی است که دلباخته ی تو هستم ...

.... عشق تو با خونم ممزوج گشته و شب وروز را  برایم بی تفاوت کرده

 می خواهم به تو بگویم:

 نگاههایم تقدیم به چشمان  زیبایت...

 مستانه ترین لبخندهایم تقدیم به لبهای  شادمانت...

غمناکترین ترانه هایم تقدیم به لحظات تنهاییت...

و بالاخره تمام وجودم تقدیم به یک تار مویت...

عزیزم ، تو هر شب پاورچین پاورچین به دنیای خیالم پا میگذاری  و آنرا با قدمهای پات گُلباران میکنی  ، دوست دارم زیباییهای عالم رو  برایت هدیه ای ناقابل بدونم و برایت ارسال دارم

ـــ عشق من: نهفته رازی در دل  دارم  که از شور عشق توست  و میخواهم بدونی که :

ــ « دوستت دارم....» ــ

 

 

Posted by : sina



ارسال شده در جمعه سی ام شهریور 1386 و ساعت 13:36 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


سلام؛

دوست دارم زیباترین واژه های کتاب لغت را با زنجیری از مهر و عاطفه بهم پیوند دهم ، تا لطیف ترین جملات را برایت بسازم و با آنها   به تو بگویم:

دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتت دارم
برا یِ تو هر چند ضعیف ولی پر احساس مینویسم؛ نوشته ی من بازی با کلمات نیست، بلکه نشانگر علاقه ی قلبی ام به توست....

بدان که هر لحظه ی زندگی که معنا ی با هم بودن را میدهد  ، تو را در یادم و در خاطراتم برای ِ همیشه نگاهت  میدارم.. نیلوفر من(فائزه): بدان که بذری را که در دل ِ من کاشتی اکنون درختی تنومند و زیبا شده  که هرگز آنرا از دست نخواهم داد...

عـشـق من:

می خواهم سنگ صبورت باشم،

می خواهم تو را با تمام وجود حس کنم، دریای وجودم را ببینی و صدای

موج های خروشان آن را بشنوی که بر سینه ی ساحل

دست تمنّــا میکشند، اما تو تاب وتوان ساحل را ببین.

امواج را ببین که مدام می آیند و توفانی به پا می کنند

و تو بهانه ای هستی برای این شروع توفانی .

در پس توفان آرامشی غریب چهره ی ساحــــــــل را  فرا می گیرد ولی در پس توفان عشق آرامشی نیست

و تو باید صبر کنی  و منتظر باشی ودر این راه،

من می خواهم سنگ صبورت باشم....

Posted by : sina

 

 



ارسال شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 21:19 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


Salam

 

Haletoon chetore?

 

Omidvaram ke khob & khosh & salamat bashed.

 

Man ke kheili doosetoon daram vali shomaha mano doost

 

nadarid  .

 

man fekr nemikardam shoma mano be in zodi faramosh konid

 

vali eshkali nadare ma mesle shoma bimarefat nistim.( shokhi kardam )

 

 

mage mishe dostaye sina joone man bimarefat bashan.

 

Hamatoon gol hastin .

 

Ham man va ham sina joon kheili doosetoon darim va az

 

hamatoon mamnoonim ke ma ro tanha nemizarid .

 

sina joon joon joonam kheili mahi be khoda .

 

kheili kheili dooset daram . kheili mahi pesar .

 

rasti shomaha ke natoonestid mano beshnasid vali esme man 

 

faezeh hast.

 

 

In dafe ham vasatoon mikham ye shere koochoolo benevisam.

 

Ba ejaze:

 

Ta maqsade oshaq rahi dor & deraz ast

 

 

                            Yek manzel az an badieh eshq majaz ast

 

 

Dar eshq agar badiehiee chand koni tey

 

 

                            Bini ke dar in rah che nashib & che faraz ast…

 

 

 

 

Khob dige zahmato mikham kam konam .

 

Az hamatoon bazam mamnoonam va kheili doosetoon daram.

 

Omidvaram ke bazam mano sina joon ro toye in rah tanha

 

nazarid.

 

Ma hamchenan montazeretoon hastim.

 

Sina joonam kheili dooset daram nazaninam

 

Montazerima.

 

babay



ارسال شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 و ساعت 0:2 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


سلام

سلام اين دفعه ي من با دفعه هاي قبلي خيلي فرق داره . مي دونيد چرا؟

 

آخه اگه يه كم توي لحنم دقت كنيد متوجه نواي عشق ميشيد.

 

نمي خوام بگم كه من يه عاشق كامل هستم ولي مي خوام بگم كه به همين زودي ها

 

مي تونم با اطمينان كامل بهتون بگم كه عاشق شدم.

 

آره من دارم جدي عاشق ميشم ، عاشق سينا.

 

چرا تعجب كرديد ؟

 

من سينا رو خيلي دوست دارم ، خيلي بيشتر از اوون چيزي كه فكرش رو بكنيد.

 

آره سينا همه ي زندگي عاطفي منه.

 

من با سينا معني دوست داشتن واقعي رو فهميدم. اون به من ياد داد كه به چه كسي

 

ايمان بيارم و بهش اعتماد كنم ، و واقعا دوستش داشته باشم.

 

مي خوام بگم من سينا رو با تمام وجودم دوست دارم .

 

ما تصميم گرفتيم يه عشق تازه رو با هم شروع كنيم . ما مي خواهيم عاشقانه

 

همديگر رو دوست داشته باشيم و به هم عشق بورزيم.

 

من مدتهاست كه منتظر يه همچنين روزي بودم .

 

 مدتها انتظار كشيدم ؛ با خودم و با اين احساسم جنگيدم ولي هر كاري مي كردم كه

 

اين احساس از من فاصله بگيره ، بتونم فراموشش كنم ولي نشد ، من نتونستم.

 

مي دونم خواست خدا توي اين بوده كه من و سينا بالاخره يه روزي به همديگه

 

برسيم .

من و سينا واقعا همديگر رو دوست داريم و من حاضرم به خاطر سينا هر كاري

بكنم .

 

سينا جون از همين جا مي خوام بگم كه دوستت دارم تا همه بدونن .

 

مي خوام براتون يكي از شعراي خودم رو بنويسم ، موافقيد؟

 

 

 

          حراج

 

دلم را در بازار سادگي حراج كردم

و چه ارزان فروختمش؛

به قيمت يك " دوستت دارم ".

 

 

سينا دوستت دارم و مي دونم كه تو هم همين احساس رو نسبت به من داري چون

 

من به حرفات ايمان دارم ، به قول هايي كه به من دادي ايمان دارم و به خودت

 

اعتماد.

 

مي دونيد دوستان عزيز من اومدم كه امروز بهتون اين خبر خوب رو بدم و شما

 

رو هم توي اين شادي بزرگ سهيم كنم .

 

فقط از شما دوستان يه خواهش دارم ، خواهشم اينه كه براي موفقيت من و سينا دعا

 

كنيد و ما رو از راهنمايي هاي خواهرانه و برادرانتون بي نصيب نزارين.

 

من و سينا به كمك همه ي شما دوستان عزيز نيازمنديم.

 

اميدوارم كه خداوند بزرگ به من كمك كنه تا يه روزي برسه كه سينا منو اندازه

 

شيرين دوست داشته باشه .

 

من فقط به اميد اون روز هستم و براي رسيدن به همچين آرزويي تمام سعي ام رو

 

مي كنم ، اينو بهت قول مي دم سينا.

 

نمي خوام بگم كه شيرين رو فراموش كن ولي اميدوارم بتونم حداقل يه كاري بكنم

 

كه حداقل مثل اون منم توي قلبت جايي داشته باشم.

 

يه شعر از مهدي اخوان ثالث هست كه مي گه :

 

 

       خاطره ها

 

در گذرگاه زمان

 

                                         خيمه شب بازي دهر

 

با همه تلخي و شيريني خود مي گذرد

 

                                         عشقها مي ميرند

  رنگها رنگ دگر مي گيرند

                                     

                                         و فقط خاطره هاست

 

كه چه شيرين و چه تلخ

 

                                          دست ناخورده به جا مي ماند

 

 

اميدوارم تونسته باشم منظورم رو درست بيان كرده باشم .

 

من مي خوام بگم سينا جون اميدوارم بتونم برات خاطره هاي شيريني به وجود

 

بيارم ، تا خاطره هاي تلخ گذشته تو كم و كمرنگ تر بشه.

 

هر چند مي دونم كه من خيلي كوچيكتر از اوني هستم كه بتونم جواب گوي

 

محبتهاي بي انتها و عشق جاوداني تو باشم ولي قول مي دم تمام سعي ام رو براي

 

به دست آوردن تو بكنم .

 

سينا با تمام وجود دوستت دارم و اميدوارم خدا لياقت اين رو بهم بده كه بتونم

 

عاشقت بشم .چون عاشق شدن واقعا لياقت مي خواد.

 

سينا تو فرشته زميني من هستي ، خدا تو رو به من هديه داده و من نمي خوام اين

 

هديه اي كه يه زماني براي من دست نيافتني بود رو هيچ وقت از دست بدم.

 

راستي دوستان ، من فكر مي كنم شما منو بشناسيد ؛ اين طور نيست؟

 

دوست دارم توي كامنت هاي قشنگتون ببينم كه تونستيد منو بشناسيد يا نه .

 

اگه گفتيد من كيم ؟

 

 

اميدوارم كه من و سينا رو تنها نزارين و با كامنت ها و نظراتتون خوشحال كنيد.

 

من و سينا هميشه منتظر نظرات قشنگ شما دوستان عزيز هستيم.

 

منتظرتون هستیم

 

موفق باشيد

 

باي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



ارسال شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت 22:14 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

روزها رفت و سالها گذشت ، ساعتها و ثانیه ها  تکرار شد اما باز رویای داشتن تو به حقیقت نپیوست....

پاییز زرد و زمستان سپید همگی سپری شد و بهار سبز فرا رسید ولی باز از تو خبر هیچ نیامد....

نکنه در نقطه ای دور یاد مرا به فراموشی سپردی.....

 و یا شاید بین سفر کسی اسم مرا از لابلای کوله بار خستگی هایت ربود.....

ای زیبای دست نیافتنی هنوز تا دوردستها رد پای رفتنت  پیداست.....

 کاش بودی و میدیدی جاده هم اکنون دگر برای تو مضطرب است....

جاده ای که روزی بوسه گاه قدمهای تو بود.....

نازنینم بی تو اینجا افق سرخ است و غروب  ذره ذره اندوه نبودنت  را به قلب پریشانم  مینشاند....

باورم سخت است بودنت با من ولی شاید تقدیر این است که هســـت....

کاش می دیدی  من هنوز در پیچ و خم جاده ها چشم به راه نشسته ام....

گرچه میدانم بهار هم می رود و باز من می مانم و انتظار دیدار تو.......

رویای من، بی سکوتم   فریاد است ، سکوت را بشکن . فضا را پر کن از طنین زیبای آمدنت .....

برگرد تا هنوز دیر نیست برگرد....

Posted by: farzad

 

 

                            

copyright(c)gharibe.

all rights reserved.

 



ارسال شده در شنبه شانزدهم تیر 1386 و ساعت 23:42 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

               شاید به خاطر قولها و وعده هاش بود که قلبم برای شیرین یه  بهشت

                         توی درونم ساخته بود....

بهشتی که قلبم اجازه ی ورود هیچ کسی رو به غیر شیرین نمیداد...

همیشه دوســــــــــت دارم ، سر زبونمون بود و دیگه دلخوری بین ما نبود....

برا همدیگه شعر عاشقانه میخواندیم و تو وصف هم کلمات رو می رقصاندیم....

هزاران بار خودمون رو به خاطر احساسمون فدای همدیگه میکردیم..

عقاید و توقعات رو کم کرده بودیم که به قول معروف به تفاهم برسیم....

همیشه از بزگترها یا اونایی که تو اتوبوس یا جاهای دیگه به نحوی باهاشون همصحبت میشدم  پند میگرفتم و کلمات مثبت اون رو نثار شیرین میکردم....

دیگه برام همه چیز بی معنی شده بود منظورم اینه که دوس داشتم از همه چیز دنیا واسه خاطر شیرین بگذرم.....

درخت عشق ما هر روز تنومند تر میشد....

باورم نمیشد که هوس، جاش رو داره به عشق میده...

بهترین کلمات رو براش گلچین میکردم...

و جملات رو به بهترین شکلِ ممکنه عاشقانه میکردم....

حتی تو موسسه همیشه رو سررسیدم یه تکه از جمله ای روکه میخواستم بعد از ظهر پای تلفن میخواستم به شیرین بگم رو با رمز یادداشت میکردم....

اما یه روز که سررسیدم رو فراموش کرده بودم رو یه کاغذ نوشته بودم و اتفاقی رو میز کارم جا مونده بود....

من که برای انجام کاری به اداره پست رفته بودم، برگشتنی دیدم که جناب رئیس ( محبّی ) داره دست گل ما رو میخونه.....

سلام آقای محبّی...

_سلام ، برگشتید!!؟

بله....

_اینا چیه نوشتی آقای....!!

راستش من یه کم فراموش کارم ؛ واسه اینکه برنامه ریزی روزانه م بهم نخوره مینویسم تا از قلم نندازم

« چون کلمات رو با خط(کرُدی لاتین) نوشته بودم نتونسته بود بخونه و اصلاً متوجه شه... »

اما فراسوی  این همه خوشی و عشق دوباره سایه دردسر رو احساس کردم....

پرینت تلفن....!!!!!

 

                                                                              

copyright(c)gharibe.

all rights reserved.

 

                  To be continuing…                       

                                  



ارسال شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت 22:39 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

و اما فرداش، یعنی روز شنبه....

جناب شکری یا همون شکوری رو دیدم....

...شکری ، تو کی دانشگاه تهران قبول شدی و خبر ندادی ناقلا..!!!

ـــ دانشگاه تهران!!!؟

آره مگه تو زنگ نزدی به....

مرد حسابی من چه هیزم تری به تو فروختم که رفتی نامردی کردی؟؟

ـــ  من!!!!!!!!

آره تو....

ـــ  نه من اصلا کاری نکردم...!!

همه ی داستان رو براش گفتم...

رنگش پرید....

میبینم که قرمز شدی آق پسر....

ـــ  خب راستش ؛ اصلاً یه سوال :

ـــ  تو اون رو واقعا میخوای یا اینکه میخوای بازیش بدی؟

این دیگه به تو ربطی نداره عزیزم...

ـــ  یعنی چه!! تو کُرد هستی و من یقین دارم که میخوای اون رو بازی بدی....!!!!!

عجبا یعنی تو اینقدر با غیرتی!!!!!!!!؟

خیلی مردی نمیذاشتی با من دوس شه....!!

یقه ش رو گرفتم و گفتم:

میدونی شکری، من تا حالا اون رو واقعا میخواستم ولی تو خرابش کردی...

میخوام خرابش کنم، میخوام بازیش بدم؛اصلاً هر کاری دلم بخواد باهاش میکنم، به تو هم هیچ ربطی نداره.....

این دفعه هم تو کار من دخالت کنی پدرتو در میارم....

ـــ  ولی من به رئیس گزارش میدم !!!

(رئیس داییش بود)

به درک ؛ خیالی نیس.....

................................................................................................

ـــ  خسته نباشی....

مرسی، شما خسته نباشی شیرین خانوم ....

ـــ  متشکر ؛ خوبی که!!

آره مگه میشه شما رو داشته باشیم و بد باشیم!!!!!!؟

دل و قلوه رو از سر گرفتیم و روز از نو روزی از نو......

اسم احساسم رو نمیدونستم فقط میدونستم که اگه یه روز زنگ نزنه دلتنگش میشم.....

خوب یادم هست که خیلی وقتا شیرین سرِ شام که زنگ میزد من گوشی رو میبردم اتاق خودم و غذا رو مامان برام تو یه سینی میاورد ...

که از بس با شیرین صحبت میکردم حواسم به یخ کردن غذا و از دهن افتادنش نبود....

ولی گرمی صحبتامون رو به یخ کردن غذا ترجیح میدادم.....

..................................

هر ازگاهی سادگی شیرین جلو چشم میومد ....

همون قضیه ی شکوری ( شکری)

آخه چرا باس شیرین گوش به حرف یه بی سواد بده!!!!!!

داشتم کم کم این قضیه رو فراموش میکردم که::::::::

عصر روز سه شنبه بود که شیرین زنگ زد....

ـــ  سلام خوبی؟

مرسی،ممنون

ـــ  راستش الان خونه ی مامان بزرگم هستم نمیتونم از اینجا باهات تماس بگیرم...

 اگه میشه من شماره شونو میدم بهت تو زنگ بزن....!!

باشه....

زنگ زدم و گرم صحبت شدیم که احساس کردم یکی داره به حرفهامون گوش میده...

شیرین کسی داره به حرفهامون گوش میده؟

ـــ  نه بابا کسی نیس...

« اما من مطمئن بودم که دو تا گوشی همزمان دارند گوش میدند( وقتی دو تا گوشی  همزمان برداشته بشه ؛ صدا یه کم ضعیف میشه)»

دوباره حرفم رو تکرار کردم....

شیرین شاکی شد و گفت بابا سیما هستش ولی اصلاً گوشی رو برنداشته ...!!

بابا من مطمئنم....

ـــ  اصلاً وایسا اون گوشی رو در بیارم ....

رفت گوشی رو از پریز کشید و سیما نیز پهلوش نشست....

ـــ  حالا با خیال راحت صحبت کن ، سیما اون ور نشسته....

گرم صحبت شده بودم که یه صداهایی به گوشم میرسید( مث اینکه سیما خانوم بود که پهلوش نشسته بود و زیرزیرکی داشت حرفها رو گوش میداد و یه چیزایی رو هم به شیرین یاد میداد)

به روی خودم نیاوردم تا اینکه.....:

یه لحظه متوجه شدم که سیما با لهجه ی آذری به شیرین گفت:

این پسر هستش یا دختر که اینقده با ناز صحبت میکنه!!!!!!!

صداش مث دختر هستش...!!

دیگه آتیشی شدم و برگشتم به شیرین گفتم : به سیما بگو برو پوشکتو عوض کن بچه جوون:d   

شیرین هم با قهقهه بهش گفت...

سیما که کم آورده بود گفت: خیلی پررویی  من هیچی بهت نمیگم....

(ه چیزای دیگه یی هم گفت که الان خاطرم نیس)

من که این رو شنیدم  گفتم : دست شما درد نکنه شیرین خانوم وگوش رو گذاشتم....

هنوز چند ثانیه نگذشته بود که شیرین زنگ زد....

ـــ  چی شد ، ناراحت شدی؟؟؟؟

نه  پس میخواستی چیکار کنم؛ مگه نشنیدی چی گفت!!!!

ـــ  بابا اون اشتباه کرد اصلاً میخوای اون رو صدا کنم بیاد ازت معذرت بخواد؟

لازم نکرده....

ــ  بابا اصلا من به جای اون معذرت میخوام...

از ناراحتی حرفهای سیما نمیدونستم چیکار کنم و چی جواب شیرین رو بدم ...

گفتم شیرین من ترکی رو کاملا بلدم ولی آذری رو تا حدودی میفهمم....

پس دلیل نمیشه که وقتی توهینی رو بر علیه خودم میشنوم ساکت بمونم....

شیرین بیچاره به ناله افتاده بود و مرتب از من معذرت خواهی میکرد و از طرف دیگه هم واسه دست گُل سیما ،هر چی بد و بیراه بود بهش مینداخت...

اما من به این راحتیا کوتاه نیومدم و این بود که به شیرین گفتم: آخرین دفعه ت باشه که اینجا ( خونه ی مامان بزرگش) میری....

اصلاً مگه به من گفتی که سر خود  اونجا رفتی؟

ـــ  ببخشید معذرت ؛ چشم آخرین دفعه س به خدا...

دیدم که حرفم به کـرسی نشست گفتم:

همین الان باس بری خونه تون ،من بیست دقیقه دیگه به خونه تون زنگ میزنم .....

ـــ  بابا خیلی دوره به خدا نمیرسم....

این دیگه مشکل خودته؛ من بیست دقیقه دیگه زنگ میزنم....

اما از خوش شانسی شیرین بود که یه دعوتی جور شد.... ( به زور منو خونه ی عَموم بردند)

ساعت حدودای 9 یا 9.30 شب بود که رسیدم خونه....

....... شیرین زنگ زده بود.......

 

 

copyright(c)gharibe.

all right’s reserved.

 

 

To be continuing….

 



ارسال شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 و ساعت 23:39 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


دل من هم يه جورايي اون رو ميخواست ولي غرور نميذاشت كه اقرار كنه..

عشق ما كم كم داشت رنگ و رو ميگرفت ....

آخه احساسم كلاً فرق كرده بود يه جورايي شده بودم....

يه روز اگه زنگ نميزد دلواپسش ميشدم....

انگاري راس راسكي دوستش داشتم....

اصلاً يه جورايي بودم...

قبلاً وقتي پاي تلفن بهش ميگفتم دوست دارم، هيچ احساسي نداشتم....

ولي حالا نه... مث اينكه يه احساس گرم منو سوق ميداد....

شيرين هم مث من يا شايد بيشتر دلتنگم بود....

آخه هر جا ميرفتم باس شماره اونجا رو بهش ميدادم...

حتي شماره آموزشگاه ( برنامه نويسي ) رو هم بهش داده بودم....

ديگه خيلي خودموني شده بوديم...

حرفهامون همه فرق كرده بود ديگه به جز دوست دارم و... از آينده ميگفتيم....

{چه جور زندگي كنيم....

كجا زندگي كنيم....

چه توقعي از همديگه داريم....

حتي اسم هم واسه ( ببخشيد...) بچه مون انتخاب كرده بوديم...}

خيلي خوب داشتيم پيش ميرفتيم....

غافل از اينكه سرنوشت يه چيز ديگه رو براي ما داره رقم ميزنه...

قضيه از اين قرار بود كه....:

عصر روز پنجشنبه بود كه من به شيرين تلفن زدم....

اما همين كه گفتم الو...قطع كرد...

( يعني چي....)

دوباره تماس گرفتم، اما بازم تلفن رو قطع كرد....

خلاصه با هزار زحمت و خواهش تمناي من  خانوم افتخار صحبت رو دادند....

ـــ راستش يكي در حق من برادري كرده و چشم و گوش منو باز كرده..

خب حالا دوس نداري بگي كيه اون داداشت و اصلاً چه ربطي به من داره!!!

ـــ خب ديگه يه چيزايي از تو گفته كه ديگه نميخوام با تو باشم...

آخه چرا..!؟   لااقل بگو چي گفته...

(با هزار مكافات اعتراف كرد....)

ـــ راستش اون دانشجوي دانشگاه تهران هستش و بهم گفته كه من فقط نيتم خير هستش...

و بهم گفته مث خواهرش هستم و ميخواد به من كمك كنه....!!!

(چه داداش خوبي)

ـــ اينكه تو سني هستي و من شيعه....

ـــ اينكه تو كُرد هستي و من ترُك...

ـــ خب گفت كه اينا تو زندگي آينده ت برات مشكل ساز ميشه....

........................................................................................

حرفهاش رو زد....

شيرين مگه من چيزي رو از تو پنهان كردم....؟

مگه من به تو نگفتم كيم و از كجا اومدم؟

ـــ چرا، ولي...

ولي ديگه نداره من اگه تو رو انتخاب كردم واسه اينه كه دوست داشتم....

من تو رو واسه يه روز دو روز انتخاب نكردم...

تو زندگيم نشده به كسي دروغ گفته باشم كه حالا تو دومي باشي...

من تو رو از روي مذهب و نژاد انتخاب نكردم......

......................................................................

هر جوري بودشيرين رو قانع كردم و بعد ازش پرسيدم...

اسمش چي بود...؟

ـــ اسمش رو نگفت فقط گفت كه فاميليش : شكوري هستش

دوزاريم افتاد...

فهميدم از كجا خوردم....

« اين آقاي شكوري ديپلمش رو به زور گرفته بود چه برسه به اينكه حالا بياد دانشگاه تهران قبول شه..! و چون چند دفعه من از موسسه به شيرين زنگ زده بودم ؛ اون شماره ي شيرين رو برداشته بود و بقيه ي قضايا....»

همين رو به شيرين گفتم...

شيرين جا خورد ...

حالا كه اوضاع شيرين رو آروم كرده بودم ؛ نوبت من بود كه::::

{اصلاً تو كه نميدونستي يا اون رو نميشناختي چرا باهاش صحبت كردي؟؟؟؟//

اصلاً با اجازه كي با غريبه صحبت كردي....

ادامه دادم كه ديگه از چشم من افتادي و سياه ميبينمت...

وكلي داد و بيداد ديگه....}

شيرين هم بيچاره كه ميدونست مقصر هستش هيچي نميگفت....

آخر سر من تا فردا صبح ساعت 9.30 بهش وقت دادم كه فكر كنه....

           ( كه با من ميمونه يا نه...!!!!)  

فرداش ساعت 9.15 دقيقه بود كه شيرين زنگ زد....

و بعد عذرخواهي ،ما قسم خورديم كه به حرف كسي گوش نديم و هيچ وقت همديگه رو تنها نذاريم.....

 

                copyright(c)gharibe

                 all right s reserved

 

                   To be continuing….

 

 

 



ارسال شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 23:26 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

 

 

      سلام....

با عرض پوزش از خواننده هاي گُل وبلاگم براي اين پانزدهم مطلبم حاضر نشده...

يعني يه مقدار بايد ويرايش شه...

ولي در پست سي ام ارديبهشت حتماً ميارمش....

از بابت كامنتاي گرمتون هم بينهايت ممنونم....

مويد باشيد عزيزان

 

  ديگه به چي مي توان دل خوش بود

-         به پرواز پرنده در قفس

-         به درخشش ستارگان در صبح كه ديده نمي شه

-         به سپيده صبحي كه هيچوقت نمي رسد

-         يا به شقايق مرده در سرما
-   تو كجايي كه مرا در قفس عشق به اسارت درآوردي

-          و من را تا اوج احساس بردي و با تمام قدرت به ته تنهايي مرا فرستادي

-         حالا موندم با يه مشت خاطره كه وقت و بي وقت گونه هايم را گرم مي كنند و به ياد تو مي بارن به ياد تويي كه زندگي را از من گرفتي…..

 

پ ن : عشق يعني همه چيز....

همه چيز " گوگوش"


 

 

 

 

 

Copyright(c)gharibe.
all right s reserved.

 



ارسال شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 22:54 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

شيرين معصوم تر از اوني بود كه فكر ميكردم....

واسه همين هم بود كه اعتمادشو خيلي زود جلب كردم....

اما خودمونيم اون لحظه فقط هوس تو دلم به جاي عشق موج ميزد....

تك دختر خونه شون بود و از نظر مالي هم وضعشون خوب بود...

بيشتر او تلفن ميزد و من هر وقت عشقم ميكشيد يه زنگ بهش ميزدم....

وقتي ميگفت دوستت دارم....

يه جورايي ميشدم اصلاً صداش تا ته قلبم رو پر ميكرد...

همه بدنم مور مور ميشد اما اهميت نميدادم...

فكر ميكردم كه زودي رفع ميشه...

يه وقتايي به خودم و اون قولها كه بهش داده بودم فكر ميكردم...

آخه چرا باس قول بهش ميدادم من كه اون رو فقط واسه بازي ميخوام.....

اما همون وقت طنيني تو گوشم نجوا ميكرد كه نه نه نه....

حواسم به اطراف و گذشت زمان نبود....

هفته و ماه از پس هم مي آمدند...

و من همان جور سرد و بي تفاوت بودم...

................................

اين دفعه رو شيرين گفت: ميخوام ببينمت

كجا؟

_ ساعت 10.30 روبروي دبيرستان زينت كتابفروشي ؟؟؟؟

عادت نداشتم بد قول باشم ؛ ساعت 10 رسيدم اونجا...

تنها بودم واسه همين احساس ميكردم همه دارند نگاهم ميكنند...

همين جوري هم بود چند تا پسر بچه داشتند اونجا بازي ميكردند يهو يكيشون گفت:

 ــ هاردان گليپ سوز ( از كجا اومديد)

بوراليم ( اينجاييم)

                                        ــ يوغ سيز بورالي ديرسوز (خير شما اينجايي نيستيد)

دوز دير من تبريز دن گلميشم بوردا گوناخم( درسته من از تبريز اومدم ، اينجا مهمانم)

ــ(( اينجا لازم هستش اضافه كنم كه من اين يه خورده آذري رو از شيرين ياد گرفتم و خودم آذري نيستم و اگه اشتباهي تو نوشتار هستش باس به بزرگي خودتون ببخشيد))ــ

آخر سر اونا رضايت دادند و شيرين با يه دختر ديگه ( دختر عموش) پيداش شد...

از جلوي من با يه نگاه كوچيك و يه سلام دزدكي رد شدند و رفتند كتابفروشيه...

اومدني بيرون يه اشاره كرد كه دنبالش برم...

خلوت تر از كتابخانه ي عمومي نميشد پيدا كرد...

اما از بد شانسي اون روز در رو بسته بودند ( روز تعطيل بود)

اهل آمدن كافي شاپ و ... نبود ...

ميگفت: يه آشنا منو ببينه، بعدش خونه بفهمند....( وايييييي )

آخه شهرشون كوچيك بود...

دركش كردم و به يه كوچه خلوت بسنده كردم

شيرين منو با يه حلقه انگشتر نقره ،سورپريز كرد..

ــ قابل شما رو نداره اينو فقط واسه اين گرفتم كه هميشه به دستت باشه و از ياد من غافل نشي....

حرفش بدجور به دلم نشست...

جوري كه الان هم انگشترش تو انگشتم مونده و هر بار با ديدن اون باز:::::

                                                  به دنياي با شيرين بودنم برميگردم...

 

                   To be continuing….

پ.ن : فردا يعني سي ام فروردين روزي است كه

من به اين چهار ديواري كه اسمش رو دنيا گذاشتن قدم گذاشتم...

                                                                                                                  Posted by: gharibe

             



ارسال شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 و ساعت 22:34 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


نميدونم چقدر تو كابين مخابرات با شيرين حرف زدم كه آمدم بيرون خيس عرق شدم...

نميدونستم چرا اين قدر سماجت كردم...

اصلاً چرا بهش اين همه قول دادم!!!!!

دلم ميگفت كه اين هم مث بقيه ( بازي)

ولي قلبم ميگفت: خودشه ( عشق واقعي)

منشي مخابرات رو ميشناختم ( تو مؤسسه حساب داشت)...

با تعجب گفت: عرق كرديد ، گرمتون بود!؟

خير، پرينت  مكالمه رو لطف ميكنيد...؟

از سالن خارج شدم ولي نرفتم خونه...

احساس عجيبي داشتم كه هيچ وقت سابقه نداشت

شيرين گريه ميكرد:

نميتونم آخه تا حالا هيچ وقت با كسي نبودم

پس چرا شماره مو گرفتي !!

به خدا نميدونم ...

من هم از اونا نيستم كه به هر كس شماره بدم ولي اين دفعه قلبم گفت بهتون شماره بدم(:D)

آآآآآآآآخي ...

خلاصه مخ زني شروع شد و تقريباً 60 درصد موفقيت از آن من بود....

خيلي زود به هم عا دت كرديم ...

بهش گفتم باس ببينمت ؛ يه كم ناز كرد و بعدش قبول كرد...

اما من اصلاً تا حالا شهر اونا نرفته بودم...

از خوش شانسي يه دوستم تازه انتقالي گرفته بود اونجا...

باهاش تماس گرفتم و بعدش با همديگه آدرسي رو كه داده بود پيدا كرديم...

چند دور زديم و يهو از يكي از خونه ها يه دختر با چادر مشكي و تي شرت سفيد پيدا شد....

آره شيرين بود...

يه اشاره به  من كه تو ماشين دوستم بود كرد...

رضا( دوستم) گفت: اين يه تيكه شو باس خودت تنها بري ، من سر ميدان منتظرتم...

رفتم جلوتر ...

عمدي  چادرشو رو كمرش گره زده بود كه بهتر بتونم ببينمش

و يه شلنگ دستش گرفته بود كه مثلاً جلو خونه رو داره آبپاشي ميكنه!!!

قدمهامو سست كردم و سلام كردم...

با لباش جواب سلامم رو داد ...

يه كم دورتر  سر كوچه شون برا چند لحظه وايستادم...

خدايا چي داشتم ميديدم (آخه من و اون فقط يه دفعه همديگه رو ديده بوديم)

موهاي طلايي و چشماي روشن و صورت گرد و ناناز

با لباش يه چيزايي گفت: كه اصلاً حاليم نشد چي ميگه...

خوش نداشتم آخرين دفعه م باشه كه  شيرين رو ميبينم واسه همين مث خودش

                    با اشاره ي لب ازش خداحافظي كردم و برگشتم شهرستان محل خدمتم...

                     

  To be continuing…    

 

 

 

Posted by: gharibe



ارسال شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 و ساعت 21:51 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

حسابدار مؤسسه بودم...

و با بانک سپه شعبه ی مرکزی نیز کم و بیش در ارتباط بودم...

رئیس بانک آقای ایزدی ،احترام فوق العاده یی برای من قائل بود و

میدونست که من شهرستانیم واسه همین هر وقت که به بانک میرفتم حداقل نیم ساعت با من گفتمان میکرد...

(در هر مورد؛ حتی در مورد زندگی شخصی ،کار و...)

خانم کریمی ؛ از اون خوشگلا نبود اما نجابت خاصی داشت...

من و خانم کریمی هر روز از شهرستان با یک اتوبوس سر کار میرفتیم...

صندوق دار بانک بود ولی من اصلاً به او توجه نکرده بودم...

ولی هر وقت که به بانک میرفتم احساس میکردم که اون روقبلاً یه جای دیگه دیدم....( گیییییییییییییییج)

به هر حال ماهها و روزها از پس همدیگه می اومدند...

یه روز آقای ایزدی بهم گفت: شما خانم کریمی رو میشناسید!!

کدام کریمی؟

خانم ؟؟؟کریمی...همشهریتون

(با اشاره دست اون رو به من نشان داد ، تازه یادم اومد که اون رو کجا دیدم...)

بله، واسه چی...!!

_نظرتون در مورد ایشان چیه...؟

خانم با وقاریه و مودب؛ البته من فقط  تو اتوبوس که با هم رفت و آمد داریم میبینمش وبیش از این ازش شناخت ندارم...

_بــــــــله درسته...

_...راستش من هم شما رو خوب میشناسم و هم ایشان که از کارمندای خوب ما هستند...

اصلاً ببینم شما ازدواج که نکردید درسته..!!

نخیر...

خُب چرا خانم کریمی که هم همزبانته، همشهریته و واقعاً از هر نظر به هم میخورید رو  نمیگیرید...

از این حرف بسیار تعجب کردم....

چرا باس آقای ایزدی از من چنین انتظاری رو داشته باشه و....

به هر حال گفتم والله من تا حالا اصلاً به این مسئله فکر نکردم...

اما باید روش فکر کنم...

                                        ..... خداحافظی کردم...

اون روز بروشورهای جدید برامون اومده بود که باید بین شاگردان ممتاز مدارس پخش میکردیم..

نمیدونم چه جوری هم پخششون کردم...

همش درگیر این مسئله بودم و چیزای عجیبی به ذهنم میرسید:::

** لابد میخواد اون دختر رو برای پسرش که هم سن وسال منه بگیره...

** نه لابد از طرز برخورد من مشکوکه و میخواد منو امتحان کنه...

** اصلاًچرا بین این همه منو انتخاب کرده چرا برا پسرش نمیگیرتش....

** شاید راستی راستی نیتش خیر باشه....

ووو...........

یه هفته بعد دوباره برای انجام کار مؤسسه  رفتم بانک سپه....

همه چیز عادی بود...

بـــــــــــــــــــــه جناب... بفرمایید...

_سلام آقای ایزدی....

_خُب خوبید که الحمدلله ،پیداتون نیس...

راستش درگیر کارای مؤسسه هستم...

_موفق باشید...

ممنونم آقای ایزدی..

_تعریف کن ببینم ،فکر کردی...

راستش هنوز نه...

_آقای؟؟؟ من نیتم خیر هستش....

_من خانم کریمی رو خوب میشناسم حتی با پدرشون که اومده اینجا هم صحبت کردم...( نه در مورد من)

_...انصافاً  خانواده متشخصی داره...

_اصلاً بدون رو در بایستی بگم: زن زندگیست...

( نمیدونستم چی باس بگم؛ من عاشق بودم ، عاشق شیرین، نمیتونستم عشقم رو زیر پا بذارم...)

این دفعه هم گفتگو ها راه به جایی نبرد...

شیرین رو دوس داشتم....

نمیتونستم از او دست بکشم...

( البته در مورد شیرین در این داستان نمیخوام چیز خاصی رو بنویسم و ماجرای اون رو در یه داستان دیگه میگنجانم)

به هر حال این کار دیگه شده بود برام یه بازی شطرنج....

که هر دفعه با یه حرکت جدید روبرو میشدم...

یه دفعه آقای ایزدی مقام بانکی رو به من نشان داد...

که او کمکم میکنه که جذب بانک سپه بشم...

دفعه ی بعد هدیه ی خودش که مبلغ واقعاً قابل توجهی بود رو به من نشان داد...

خیلی چیزهای دیگه که الان به ذهن ندارم...

حتی یادم هست که گفت:

اگه شما روتون نمیشه من با ایشان و پدر و مادرش در این مورد صحبت میکنم....

نمیدونم چی داشت بر سرم می اومد....

از یه طرف مقام  واز طرف دیگه عشق شیرین...

خانم کریمی هم انگاری میدونست؛ اما چه جور نمیدونم...

ولی از نگاهاش میشد یه چیزایی رو برداشت کرد....

دیگه شده بود سریال ایرانی که تموم شدنی نداشت...

حالابرای شما که این داستان را میخونید شاید یه کم مبهم باشه...

اما هر چی هست چیزیه که بر سر من اومد...

دیگه کارم شده بود فکر...

جوری که یه روز به جای نسخه ی دکتر، قبض جریمه رو دادم داروخانه...

بد جور به بن بست رسیده بودم...

اما شیرین هیچ اطلاعی نداشت...

شاید به خاطر خودخواهیم ،شاید به خاطرعشق به شیرین و شاید خدا نخواست که این کار سر بگیره ...

جوری که من به آقای ایزدی با کمال احترام گفتم:

شرمنده م ، من عاشقم....

 

پ ن:

 

انسان عاشق همیشه عاقل نیست...

ولی انسان عاقل یک عاشق به تمام معناست...

Lee jun fan                                                             

 

 

Posted by: gharibe

 



ارسال شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 و ساعت 20:30 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

آشناييمون برميگرده به چند روز مانده به سالروز كوي دانشگاه تهران....

با اينكه اهل شبگردي نبودم اما...

به اصرار بچه ها رفتيم پارك ساحلي...

بچه ها دختر ها رو متلك بارون كردند...

البته تقصير خودشون بود كه عشوه براي  ما مي آمدند....

 بعد چند دور متراژ پارك ، يه گوشه نشستيم و به قول بچه ها...

رفتيم تو نخ...

بچه ها پچ پچ ميكردند ...

_  چيه نامردا..!؟ به ما هم بگيد...

_ چيز خاصي نيست الان ميفهمي...

....اونا سه نفر بودند ...

يه پيرمرد ( بيچاره از هيچي خبـــــــر نداشت :d)

و دوتا دختر شيطون ( يكيش تُپل و ديگري متوسط )..

افتاديم دنبالشون ...

بين راه يكشون با اشاره گفت....:

Tell….

نگاهها طرف من برگشت...

آخه همه مون شهرستاني بوديم و بين اونا فقط من موبايل داشتم...

شماره مو نوشتم ؛ پايينش هم يه دوستت دارم بعنوان مزه اضافه كردم :d

پيرمرد بيچاره تا خواست پشت سرش رو نگاه كنه ما پيش دستي كرديم و شماره رو داديم...

اما...

يكي گفت باس ازشون شماره بگيريم....!!!!!!

هر جور بود راضيشون كرديم....

داشت دير وقت ميشد اما ما حاليمون نبود...:d

دوباره تعقيب و گريز...

...پيرمرد حوصله ش سر رفته بود و راه خونه رو پيش گرفت...

...بين راه تو خيابون يكشون به بهانه بند كفش از پيرمرد فاصله گرفت...

اون يكي هم از پَسش اومد و يه چي نوشتند...

به راهشون ادامه  دادند...

انگاري صندوق صدقات رو برا ما اونجا گذاشته بودند...

كاغذ رو اونجا گذاشتند ( كاشكي هيچ وقت اين كار رو نميكردند)

كاغذ رو باز كردم...

شماره تلفن و اسم مستعار+ يه دوستت دارم...

بعد چند روز تماس گرفت ...

امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــّــــــــــــــــا

اون منو انتخاب كرده بود....



ارسال شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385 و ساعت 21:18 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

روز قرار رو گذاشته بوديم چهار شنبه...

چهار شنبه ساعت 5.15...

رسيدم سر قرار دقيقاً ساعت 5.10 دقيقه...

اما از او خبري نبود...

پاييز بود ؛قبل از رسيدنم باران زمين رو قلقلـك  داده  بود...

هوا سرد بود و رو به تاريكي ميرفت و من تنها غريبه ي شهر بودم...

به كسي نگفته بودم كه ميرم اونجا...

اتفاق خاصي  نيافتاد و اون ساعت 5.25 سر قرار حاضر شد...

بچه مدرسه بود ديگه :d ...

اما اين دفعه هم تنها نبود...

مثل هميشه هم تپُل و ناناز...

بعد خوش و بش و احوال پرسي...

برا چند لحظه به چشماي همديگه زُل زديم...

انگاري چشمامون ميدونستن آخرين نگاهه...

اما بيچاره دل كه از هيچي خبر نداشت...

قرارمون با يه خداحافظي و يه كادو ( ازطرف اون) تمام شد...

هوا سرد بود اما من احساس گرمي داشتم...

برگشتم به خوابگاه ...

و اين آخرين تصويري بود  كه از اون در قاب ذهنم باقي مانده...

            posted by: gharibe



ارسال شده در دوشنبه یکم آبان 1385 و ساعت 21:0 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

کاش غربت لحظه های تنهایی ام را درک می کردی...،

 نمی دانم شاید هم از این دل غمگینم خبر داری و دم نمی زنی...

 

کاش اشک های آتشینم را می دیدی ...،

نمی دانم شاید هم وسعت بی کسی ام را لمس کرده باشی...

 

کاش می توانستم حرف هایم را در گوش تو زمزمه کنم ...

 کاش می توانستم سر بر شانه هایت بگذارم و اشک بریزم ...

 کاش می توانستم در آغوشت دمی بیاسایم ..

. کاش می توانستم دستان مهربانت را در دست بگیرم ...

کاش آفتاب نگاهت ، یخ غصه هایم را آب می کرد ...

کاش آرامش سکوتت فریاد های دلم را خاموش می کرد ...

کاش شیرینی لبخندت، تلخی جدایی را از کامم پاک می کرد ...

کاش وجودت از خیالم فراتر می رفت ...

 و کاش می توانستم، تو را داشته باشم ...

                                تقديم به red rose



ارسال شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385 و ساعت 1:24 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


                                               

 

 

                 , If I know what love is.

 

                              It is because of you

 

 

Herman hesse

 

 



ارسال شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 و ساعت 23:57 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


وقتي سر ماي بيرحم تنهايي، پوست هستيم را كبود ميسازد...؛

وقتي ترحم آفتاب هم نميتواند  برف نااميدي مرا، در دامن دلم آب كند...؛

خسته تر از هميشه به زمزمه هاي  خوبي كه با تو اي نازنينم يادم بود، فكر ميكنم

 وقتي سكوت، لحظه هايم را آبياري ميكند آن لحظه فكر ميكنم ،غريب هستم

به تو فكر ميكنم كه شفا بخش  دل بيهوده گويي را درمان ميكني...!

 



ارسال شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 و ساعت 0:24 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره...

 به كسي توجه نمي كنه...،

از كسي خجالت نمي كشه...،

!…  مي باره و مي باره

و... اينقدر مي باره تا آبي شه ،‌ آفتابي شه

 کاش...، کاش مي شد مثل آسمون بود

كاش مي شد وقتي دلت گرفت ،

؛…. اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي  شي

بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده...!

انگار نه انگار كه غمي بوده ...!

همه چيز فراموشت بشه ...

كاش مي شد ....



ارسال شده در سه شنبه سوم مرداد 1385 و ساعت 17:8 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

وقتی در تنهایی قدم میزنم... ،

خاطرات با تو بودن آرامشم را میگیرد... ؛

چه پریشان بخش است دلتنگ بودن....

دلم برای  شنیدن صدایت تنگ شده است

دلم برای دیدنت....

د یشب در خواب منتظر آمدنت بودم

اما به خوابم هم نیامدی

...و در خواب هم انتظار رو حس کردم



ارسال شده در جمعه شانزدهم تیر 1385 و ساعت 19:26 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


گاهی می اند یشم :

خبر مرگ مرا چه کس به تو می گوید؟

آن زمان خبر مرگ  مرا از کسی میشنوی ...

رو خندان تو را کاشکی میدیدم...

شانه بالا زدنت را ... بی قید

تکان دا دن دست که مهم نیست زیاد ...

تکان  دادن سر را ...

که :  عجیب !  عاقبت مُرد !؟

افسوس  کاشکی می دیدم ....

من به خود می گویم  :

«چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد»

 



ارسال شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 و ساعت 22:51 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

بارها خواستم که رازی را که مدتهاست در قلبم نگه داشته ام رو برایت فاش کنم.

میخواستم بگویم که دوستت دارم... اما نتوانستم...!

هرگاه از کنارم میگذشی ،آرزو میکردم این راز را در چشمان عاشقم بخوانی....

افسوس که تو بی اعتنا از کنارم می گذشتی...

تا آنکه دیروز قلم بدست گرفتم و خواستم برایت بنویسم که از تو و این همه بی مهریت متنفرم...!

وقتی که قلم را از روی کاغذ بر داشتم با تعجب  مشاهده کردم که نوشته ام:

« دوستت دارم!..»

آخه قلب یه عاشق نمیتونه دروغ بگه...

 

 



ارسال شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 و ساعت 14:12 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


روزها بود که گم شده بودم

یا شاید هم گم کرده بودم

راه رها شدن از فریاد های درونم رو

اینجا که رسیدم

رود خونه بود و درخت

کوه و پرنده

ساز وآواز...

اما کسی نبود!

یک

یک

ساز داشتن اما

کسی نوای دل مرا نمی نواخت

گم کرده بودم همه چیزهای خوب را...

نغمه دلم خاموش شده بود...

و...

باد سبک سر می گذرد

خطی نمی ماند در باد

در یاد

تا ابدیتمان ممنوع شود

در فکر صبحم

با ان لبان خالی که ترانه ای نبرد هرگز تا بالای خورشید

و به بهای ان گریستم

تو بر شب دخیل بستی

حاجت بر نیامد

برگهای خشکیده را در باد کاشتی

حاجت بر نیامد

و دهانت را نذر کردی

زبان مرد و

حاجت بر نیامد

Posted by: sahar                              

 



ارسال شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 10:44 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

 

هیچ تنها و غریبی طاقت غربت چشمات را نداره

هر چی دریا رو زمینه نمی تونه مثل چشمات ابر بارونی بباره

وقتی دلگیری و تنها، غربت تموم دنیا

از دریچه قشنگ چشم روشنت می باره

نمی تونم غریبه باشم توی آیینه چشمات

تو بذار تا من بسوزم مثل شمعی توی شبهات

 

توی این غربت دلگیر جدایی . توی غربتی که همرنگ چشاته

همیشه غبار اندوه روی گلبرگ لباته

حرفی داری روی لبهات اگه آه سینه سوزه

اگه حرفی از غریبی اگه گرمای تنوره

تو بگو به این شکسته، قصه های بی کسیتو

اضطراب و نگرانی حرفای دلواپسی تو

 

Posted by: shaghayegh



ارسال شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 18:17 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

I send you 10 wishes for
2006

 

One rose for frienship

A second one for love

One for financial wealth

One for happiness

One for succes

One for knowledge

One for beauty

One for family

One for honesty

And the last one for a long and healthy life!

 

The original message says that:

You should not keep this message to yourself alone…

Send it on …

Now I am not superstitious at all,
but I do believe …

That it alway feels nice to be send flowers
so ...

Send these flowers to all persons you care about…

Thanks !

 

For you : rose



ارسال شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385 و ساعت 23:30 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

Every night in my dreams I see you, I feel you

That  is  how I know you go on

Far across the distance And  spaces between us

You have come to show you go on

 

Near, far,wherever you are

I believe that the heart does  go on

Once more,you open the door

And you’re  here in my heart

 

And my heart will go on

Love can touch us one time and last  for a lifetime

And never let  go till we’re gone

Love was when I loved you,One true time I hold to

In my life we’ll always go on

 

Near, far, Go on

Near far, wherever you are

I believe that the heart does  go on

Once more, you open the door

And you’re  here in my heart

And my heart will go on and on

 

You’re here , there’s nothing I fear

And I know that my heart will go on

We’ll stay forever this way

You are safe in my heart

And my heart will go and on

 

 

for you: rose



ارسال شده در سه شنبه یکم فروردین 1385 و ساعت 22:34 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

 

 

میدانی دیشب در عمق تنهاییم

در سکوت پایان ناپذیر اتاقم ، دلم برای خودم سوخت، خاکستر شد

 برای دلی که هیچ ظلمی نکرده و هیچ کس را نیازُرد

                      اما خود ظلم و جفا دید؛ شکست و خرد شد...

 برای دلی که نمیدانست نباید دل ببندد...

        دلی  که نمیدانست ،دل او  عاشق دیگریست

 میدانی! خواستم نفرینت کنم تا هر آنچه با من کردی بر سرت بیاید،

امّا  نتوانستم.......

 بارها سعی کردم ، امّا تا لبانم از هم باز شد دوباره مهر خاموشی بر آن خورد،

 

آخه دلی که عاشق توست چگونه میتواند نفرینت کند

 دلی که روزگاری برای تو می تپید...!

 

دوباره خواستم نفرین کنم ؛ امّا او را ... او را که عاشقش شدی...

 اوچه گناهی دارد...!؟

او  هم عاشق آن نگاه شده است؛

اماّ تو او را میخواستی نه من را،

 میدانی! نه گناهه توست نه گناهه او

هر چه هست تقصیر دل من است

 دلی که نمیدانست برای عاشق شدن، باید قلب معشوق  را دید....!

 دلی که لحظه یی بو تو بودن را ندید

 حالا دیر زمانیست که تنهاست...                خدایم پشت و پناهت باشد...

  فراموشم کردی،خدا کند فراموش نشوی...     شکستی، خدا کند نشکنی...

 تنهایم گذاشتی، خدا کند تنها نمانی...

عاشقم کردی؛

 

کاش خدا میخواست و عاشقم می شُدی....!

  

تقدیم به:



ارسال شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 و ساعت 23:51 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

اگه يه روز حس كردی میخوای گريه كنی، منو صدا كن بهت قول نمی دم كه بخندونمت، ولی می تونم باهات گريه كنم؛

 اگه يه روز خواستی بدوی و بری، يه وقت نترسی از اينكه صدام كنی، بهت قول نمی دم كه جولوتو بگيرم ولی می تونم باهات بدوم؛

 اگه يه روز ديدی حوصله ی اينكه به حرفهای كسی گوش كنیُ نداری، منو صدا كن ،قول ميدم كه خيلی خيلی ساكت باشم؛

ولی ... اگه يه روز صدام كردی و جوابی نشنيدی، بدو بيا پيشم …شايد من بهت احتياج داشته باشم!!!!



ارسال شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384 و ساعت 19:53 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


در زير باران نشسته بودم… چشمم را به آسمان دوخته بودم…

 

چشمم را به ابرهاي سرگردان دوخته بودم…انتظار مي کشيدم…انتظار قطره اي

عاشق از باران که از آسمان بيايد و بر چشمانم بنشيند… تا شايد چشمانم عاشق آن

قطره شود…

باران مي باريد آسمان مي ناليد، ابرها بي قرار بودند…صداي رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود… خيس خيس شده بودم ، مثل پرنده اي در زير باران…!

دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شايد خودم قطره عاشق را ميان اين همه قطره پيدا کنم… مي دانستم قطره هايي که از آسمان مي ريزد اشکهاي آسمان است… اشکهايي که هر قطره از آن خاطره اي بيش نبود…

در روياهايم پروازکردم ، در اوج آسمانها، در ميان ابرها، در ميان قطره ها! چطور مي شود از ميان اين همه قطره باران ، قطره عاشق را پيدا کرد؟! قطره هايي که هر وقت به زمين ميريخت يا به دريا مي رفت!، يا به رودخانه! ، يا به صحرا مي رفت و به زمين فرو مي رفت و يا بر روي گل مي نشست!… من به دنبال قطره اي بودم که بر روي چشمانم بنشيند…

 

نه قطره اي که عاشق دريا يا گل شود…و يا اينکه ناپديد شود!… من قطره عاشق را

مي خواستم که يک رنگ باشد!… همان رنگ باران عشق من…!

 

نگاهم به باران بود ، در دلم چه غوغايي بود!… انتظار به سر رسيد ، قطره عاشق به چشمانم نرسيد!…

باران کم کم داشت رد خود را گم مي کرد…و آسمان داشت آرام ميگرفت! دلم نمي خواست آسمان آرام بگيرد اما…! من نا اميد نشدم و باز هم منتظر ماندم… آنقدر انتظار کشيدم تا…قطره آخرباران را از آن بالاها مي ديدم… قطره اي که آرزو داشتم به

چشمانم بنشيند…

آرزو داشتم بيايد و با چشمانم دوست شود… قطره باران داشت به سوي چشمانم مي آمد… نگاهم همچنان به آن قطره بود…طوفان سعي داشت

قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشيند…

 

اما آن قطره عشق با طوفان جنگيد ، از طوفان گذشت و به چشمانم نشست…چه لحظه قشنگي…در همان لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمين مي ريخت چشمان من هم شروع به اشک ريختن کرد… اشکهايم با آن قطره يکي شده بود…احساس کردم قطره عاشق در قلبم نشسته…به قطره وابسته شدم… آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بود…همان قطره اي که باران عشقم به من هديه داد…

 

 



ارسال شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1384 و ساعت 23:9 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


نگاهت،

چشمه ساریست که مرا با خود به دنیای خواب و رویا میبرد...

و لبانت،

خسته از سنگینی بار سکوت...

تکیه بر هم داده اند...

هر طلوع...آفتاب با اشک چشمان تو وضو میگیرد...

و تا غروب مهربانی تو را سجده میکند...

 

 

                                 Posted by:toxic

 

 



ارسال شده در یکشنبه سی ام بهمن 1384 و ساعت 23:18 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

به من نگاه کن به من

به من  که سبز بوده ام

به من که زرد می شوم

به من که گرم بوده ام

به من که سرد می شوم

به من که از فشار غم

شکسته ام خمیده ام

به من که اشک میدود

ز ناودانِ دیده ام

 

به من نگاه کن به من

به من که تار بوده ام

به من که پود می شوم

به من که بود بوده ام

به من که دود می شوم

 

به من نگاه کن به من

به من که بی وجود تو

خموش بی ترانه ام

به من که بی بهار تو

درخت بی جوانه ام

به من که با تو بوده ام

به من که بی تو مانده ام

 

 

 

 

Posted by: maryam

 

 

 

 



ارسال شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 و ساعت 23:53 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

 

تو می روی  و من فقط نگات میکنم

 

تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم

 

بی تو یک عمر فرصت برای گریه کردن دارم ....

 

اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقیست....

 

و شاید همین یک لحظه...

 

اجازه ی زیستن در چشمهای تو رو داشته باشم

 

 

Posted by: niloofar

 



ارسال شده در شنبه پانزدهم بهمن 1384 و ساعت 11:7 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


از فردا برایم چیزی نگو

 

من نمی گویم فردا روز دیگریست

 

تو روز دیگری هستی

 

تو فردایی

 

فقط میگویم همان که باید

 

به خاطرش زنده بمانم

 

 

posted by:shaghayegh

 



ارسال شده در شنبه هشتم بهمن 1384 و ساعت 12:2 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


خدايا به اندازه تمامی روزهای رفته آروزهای مچاله شده می بينم

 

و به اندازه تمام ستاره هاي نقره اي شب يلدا آرزوهای نداشته !

 

ولي هنوز اميد وارم ...........!!!

 

چون باور دارم که آرزوهای آبی ات روزی صدايم مي کنند ....

                                   

 

                                



ارسال شده در جمعه سی ام دی 1384 و ساعت 23:32 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


بر من و تو روزگاري رفت و عشقی پا گرفت

                                 عاقبت چرخ حسود اين عشق از ما گرفت

     دلم شكسته تر از شيشه هاي شهر شماست

                          شكسته باد كسي كه اينچنينمان می خواست

 

صدا كن مرا صداي تو خوب است ...

 

صداي تو گنجينه ی آن گياه عجيبی است كه در انتهاي صميميت حزن

 می رويد

در ابعاد اين عمر خاموش من از طعم تصنيف در متن كوچك يك كوچه تنها ترينم

 

بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايی من بزرگ است

  

 

دوستت دارم شیرین

 



ارسال شده در یکشنبه هجدهم دی 1384 و ساعت 9:44 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


 

 

بشبهای زمستانی قلبم را چراغی نیست و ظلمت روحم را روشنایی...

 

در انزوای تنهاییم کورسوی امیدی نمیبینم؛

 

چه بس شبها که  دلتنگی  صورتم را شسته ....

 

چه بسیار  روزهایی که بیقرارت بودم....

 

غم هجرانت لحظه لحظه تکیده ترم کرد و هیچکس راز دلم را  نمی فهمید...

 

 امّا  تو که میدانی دلم تنگ است برای عاشقانه زیستن وعاشقانه گریستن...

 

       و امّا چه صبورند

           

                          فالگیرانی که تو را

                          

                                        در کف دستهایم دیدند

                                             

                                                              و هیچ نگفتند...!

 

 

 

 



ارسال شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1384 و ساعت 22:19 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


می خواهم سنگ صبورت باشم، می خواهم تو را با تمام وجود حس کنم،

 

دریای وجودم را ببینی و صدای

 

موج های خروشان آن را بشنوی که بر سینه ی ساحل

 

دست تمنّــا میکشند، امّا تو تاب وتوان ساحل را ببین؛

 

امواج را ببین که مدام می آیند و توفانی به پا می کنند...

 

و تو بهانه ای هستی برای شروع این توفان...

 

...در پس توفان آرامشی غریب چهره ی ساحــــــــل رافرا می گیرد ولی

 

در

 

پس توفان عشق ،آرامشی نیست

 

و تو باید صبر کنی  و منتظر باشی ودر این راه

 

من، می خواهم سنگ صبورت باشم.

 



ارسال شده در شنبه سوم دی 1384 و ساعت 23:17 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


عشق پایان ندارد و عاشقی هم پایان ندارد ،

تا وقتی که عاشق زنده است ،

مثل یک شعر عشق را می خواند،

مثل یک ترانه آن را می شنود،

می خواند و می سراید ،

پس، بمان پیــــشم،

گریزی از رفتن نیست.

 



ارسال شده در جمعه هجدهم آذر 1384 و ساعت 23:3 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]


دیدنت آرامش قبل از طوفان است

 

                                      و ندیدنت غروب آرزوهایم

 

باران معصومانه تر از همیشه می بارد 

 

                                     و تو سبز تر از باران می آیی

 

و بی تفاوت از پاییز میگذری

 

                                   و من هنوز از تو مینویسم...



ارسال شده در جمعه هجدهم آذر 1384 و ساعت 12:10 نویسنده : [ سینا ] موضوع : [ ][ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ <